شهری بود مملو از مردمان.زنان عاشق مردان،مردان شیفته ی زنان،
مسافری هم_جنس_گرا وارد شهر شد…
از آن پس مردم ِ شهر، حق ِ شهروندی برابر برای هم_جنس_گرایی را در قانون نوشتند؛برای فرزندانی که شاید هیچگاه هم_جنس_گرا به دنیا نیایند.
مسافر خوشبخت
ارسال شده آوریل 8, 2011 توسط aseman22دستهها: قطعه
کمپین «من یک هم- جنس- گرا هستم»
ارسال شده آوریل 4, 2011 توسط aseman22دستهها: Uncategorized
دوستان،
حمایت از کمپین «من یک هم- جنس- گرا هستم» فرصتی حیاتی ست.
چرا
ارسال شده آوریل 2, 2011 توسط aseman22دستهها: قطعه
تا کاسه ی سر از تو خالی می کند چرا آنجا نروم
چرا خشم اش را خوش آمد نگویم او که از اشک ها پنهانی حرف می کشد
شبهای خود آزار ِ دیگر آزار.
ساعت شنی
ارسال شده مارس 30, 2011 توسط aseman22دستهها: قطعه
ساعت شنی ِ چیزی را بر طاقچه ات گذاشتی که برگردی جایی که بی من منقبض بودی، ساعتی شنی که هیچ گاه سر و ته اش نمی کنم تا پایان بگیرد این بازی تلخ…
به «مردم»
ارسال شده مارس 25, 2011 توسط aseman22دستهها: قطعه
«سر و ته» بودنمان را زندگی می کنیم
آب ِ خوشی هم رویش،
باشد ته و سر بودنمان را ببینید.
فقط اگر
ارسال شده مارس 20, 2011 توسط aseman22دستهها: قطعه
فقط هرم
فقط خوش خط و خال
فقط بی قرار،فریبا، شکاری و خود نما،
اشکهایم را برایت
یا نمی فهمد یا دوست دارد،
برگشتنی هستی اگر،
با ببر وحشی
خیلی تنهایم نگذار.
همین
ارسال شده مارس 19, 2011 توسط aseman22دستهها: قطعه, ترانه
برو از خونه ی قلبم
وقتی عاشق شدی برگرد.
…
ارسال شده مارس 5, 2011 توسط aseman22دستهها: ترانه
«اگه…
همه ی درارو بستن
در ِ می خونه که بازه
مستی هم که چاره سازه
مستی هم که چاره سازه»
مستی هم چاره سازه؟
«مستی هم که چاره سازه…»
صحنه
ارسال شده مارس 3, 2011 توسط aseman22دستهها: قطعه
من که پنجره ای دارم بی دیوار
دیواری شیشه ای
یعنی نگاهم را کمی که بچرخانم، همین جا؛
با یک حیاط متوسط
پناه ِ سوزاندن ِ دردهایم، قدم قدم زدن، تکیه دادن
و
واژه های بی قرار را به صف کردن،آن سوی خطوط فرستادن.
به کسی نگاه نمی کنم
به پنجره های دیوار ِ رو به روی ام که همه ی شان جفت جفت چشم دارند
و پلک پلک سرگردانی ام را در حیاط کنجکاو شده اند
که بی توجه، مانند خواننده ای حرفه ای بر صحنه، کار خود را بکنم.
من بی دیوار پنجره و حیاطکی دارم.
انگار
ارسال شده فوریه 26, 2011 توسط aseman22دستهها: قطعه
مانند ِ تنی که می میرد و انگار هیچ گاه نبوده، گرم نبوده…
من از هیچ جای ِ این گلو واژه ای به رقص نیاوردم
طنین ِ آوای ام گوش و شانه ات را گرم و تنت را به خواب نبرد
نگاه ات برایم هیچ گاه خیس نشد انگار
عاشق نبوده ایم انگار
وقتی خستگی به روح و تن ام می ماند.